هيچ چيزی برای از دست دادن ندارم. آخرین تلاشهایم برای نگه داشتن پارهای از خودم که بیشتر دوستش داشتم مذبوحانه بود..انتظار داشتم اتفاق تازهای بیوفتد..تحرکم را از دست دادهام و حالا هر چقدر فکر میکنم
نیاز آدمیزاد به تمارض به نظر جزء غمانگیزترین نیازهاییست که وجود دارد. هرچقدر سعی میکنم خودم را رها و آزاد از این نیاز نشان دهم نمیشود که نمیشود. بخشی از این نیاز که لا به لای شعرهایی که میخوانم
وقتی دلتنگم، ولی حالم خوبه و عمیقا میخندم، وقتی ناراحتم و حس میکنم دارم توی اشکهام غرق میشم، وقتی حس میکنم جهان داره به من ظلم میکنه و این همه ظلم بر من روا نیست، وقتی احساس میکنم دارم نامهربانی
روزگار خوبی ندارم.حبسم ته چاهی عمیق و حتی ذره ای تلاش نمی کنم خودم را از این وضعیت نجات دهم. زندان خودساخته ام را دوست دارم و فکر میکنم این همان راهی ست که برای فرار کردن از تو بهش چنگ زدم. مدتی میشد
دستبندی که برام خریدی به دستم گشاد شده... دو شبه حالا دارم خواب تو رو میبینم. این طبیعی نیست.. این منو میترسونه...شاید هم واسه اینه که یک هفتهست بعد از یک سال و خوردهای که از عمر این دستبند گذشت
حالتیست که شبیه هیچچیز نیست. نه عصبیام، نه عاشق. نه کسی را دوست دارم نه از کسی بدم میآید. ببشتر انگار مضطربم. اضطراب دارد خفهام میکند و نمیدانم چطور میشود آدمی خودش را کمرنگ کند، انقدر که دیگ
نمیفهمم این مغز زایل شدهی من چطور میتواند هر چیزیکه در این یک سالهی اخیر اذیتم کرده فراموش کند، ولی نمیتواند از تو بگذرد؟ هیچ نمیدانم کدام یک از این حرفها درست است، کدامشان نادرست. اگر خبطی نو